فانی ذات خدا شد، فانی دنیا نشد
موقع رفتن حریفش گریهی زن ها نشد
از برم دامن کشان که رفت، گفتم با خودم
خوش بحال آنکه در هفت آسمان بابا نشد
نیزه بر پهلوش خورد و کشتی ام پهلو گرفت
روی موج تیغ رفت و راهی دریا نشد
دست و پای باعث و بانیش الهی بشکند
اولین بار است پیش پای بابا، پا نشد
یک پدر میخواستم تا که مرا مهمان کند
هرچه کردم وا کنم راه گلویش را نشد
حال، راحت در بغل می گیرمت می بوسمت
چون حیا کردیم از هم، شام تاسوعا نشد
خنده ای که شد سر جمع آوری پیکرش
در طی پنجاه سال عمر ما، بر ما نشد
این که برگشته حرم بین عبا، بخت من است
در میان یک عبا بخت بلندم جا نشد
زحمتی دارم اباالفضلم، تو هم با من بگرد
من که خیلی گشتم اما، بیش از این پیدا نشد
او خلاصه آمد و من هم خلاصه چیدمش
چیدم اما آن جوان خوش قد و والا نشد
چشم خود را بست و خواب از چشم یک خیمه گرفت
هیچ کس مثل رقیه بعد او تنها نشد
1403/4/23
صفحه قبل
صفحه بعد