Back Home

اشعار محمل

اشعار اهل بیت علیه السلام


ای گدای درگه احسان تو جود و کرم
زآسمان بذل تو باریده اختر چون درم

عاشق روی تو را در دل هزاران مهر نور
سائل کوی تو را صد آسمان جاه و حشم

اصل دین خیرالوری کهف التقی بدرالدجی
جان حق نور الهدی ابن الرّضا خیرالامم

مهر و ماهت وام بگرفته است از نور جمال
اخترانت سجده آوردند بر خاک قدم

هم سما مرهون لطف بی زوالت هم زمین
هم عرب مدیون جود بی مثالت هم عجم

هم جوادبن جوادبن جوادی وقت جود
هم کریم بن کریم بن کریمی در کرم

نکته ای پرسید مأمون در جوابش رازها
گفتی از ابرو و هوا و ماهی و امواج و یم

پور، اکثم پیش لطفت از خجالت گشت لال
خواست خود را افکند از شرم در چاه عدم

در سنین کودکی از سوی حق بودی امام
همچنان عیسی که در گهواره زد از وحی، دم

دامن ریحانه از مهر رخت دریای نور
عاشر ماه رجب از احترامت محرتم

دم به دم باید زاشک شوق خود گیرم وضو
تا زخون دل زنم بیتی در اوصافت رقم

ای چراغ و چشم ده معصوم ای نور نهم
زاده ی هشتم امام و هفت گردونت خدم

ای زششسو پنج حس و چار ارکان و سه روح
در دو گیتی زامر یکتا با نظافت منتظم

گر چه سر تا پای جرمم، تا مرا یاری چه باک
گر چه پا تا سر گناهم، تا تو را دارم چه غم

کیست مثل تو که در طفلی زسرداران علم
علم او گیرد فزونی نام او گردد عَلَم

با هزاران حلَ مشکل در سنین کودکی
ریختی یکباره وضع قصر مأمون را به هم

مور اگر حکم از تو گیرد سلیمان وجود
تاج بستاند زمأمون، سلطنت از معتصم

مهر و مه دوآیتند از مصحف رخسار تو
زان، خدا بر این دو آیت خورده در قرآن قسم

سرزمین مکه را بر کاظمینت التجا
چار ارکان حرم را چار دیوارت حرم

آن که در راه تو از جان و تن خود نگذرد
هم به جان کرده جفا و هم به تن کرده ستم

جود تو جود خدا و لطف تو لطف خدا
یا جواد الاولیا ای مظهر الله اتم

هر که هستم هر چه هستم هستیم مهر شماست
با همین روی سیاه و دست خالی پشت خم

تو همان جان وجودی ما همان جسم ضعیف
ما همان تاریکی محض و تو خورشید قدم

ای همه خورشید عالم تاب بر ما هم بتاب
وارهان از تیرگی ونور کن سر تا قدم

مهر رخسار تو نور محض و چشم ما ضعیف
جود و احسان تو بیش از بحر و ظرف ماست کم

هم به تو محتاج از صبح ازل فضل و کمال
هم زتو پاینده تا شام ابد علم و حکم

هر که شد ظرف وجودش خالی از مهر شما
پر شود از آتش خشم خداوندش شکم

نار با تو می شود رشک گلستان خلیل
خلد بی تو خانه ی درد و غم و رنج و الم

با وجود آن که از اعمال، دستم خالی است
از ازل دانسته ام مهر شما را مغتنم

دین من عشق شما، آئین من مهر شماست
گو که سازد دشمن کافر به کفرم متّهم

با تولاّی توام دیگر به این و آن چه کار
آن که را باشد صمد کاری نباشد با صنم

می فروشم تا صف محشر به آب خضر ناز
گر رسد بر کام جانم از یم جود تو نم

جود تو بر جود و احسان و کرم داد آبرو
مهر تو وحدت دهد بر گرگ و چوپان و غنم

نقش پای زائرت در دیده ی (میثم) بود
بهتر از ملک عجم تابنده تر از جام جم


1394/2/8
صفحه قبل صفحه بعد