Back Home

اشعار محمل

اشعار ورودیه محرم


تا که فرمود همین جاست و اتراق کنید
خواهری در دل خود بیرق غم را کوبید

سر یک قافله پایین که علمدار آمد
به زمین زد ستونهای حرم را کوبید

خواست خاتون دو عالم که قدم رنجه کند
در بر ناقه علمدار علم را کوبید

زانویش باز رکاب قدم خانم شد
تا که بر شه پر جبریل قدم را کوبید

خواست از معجزه ی چادر او بنویسد
عقل جبریل کم آورد قلم را کوبید

از در زینبیه حاجت ما را دادند
خوش به آن دل که در بیت کرم را کوبید

صحبت کرببلا بود که خانم نگذاشت
موج او آمد و درهای دلم را کوبید

بگذارید که از کرببلایش گویم
گریه ای سر دهم از هول و ولایش گویم
--
نفسی سخت کشید و به برادر فرمود
این چه دشتی است که گودال در آنسو تر هاست

ظهر امروز اذان گفت علی و دیدم
ظهر یک روز سرت روی تن اکبرهاست

ساربان دید عقیق یمنت را امروز
بعد از این غصه من بردن انگشترهاست

خوشبحال من و کلثوم که با عباسیم
عصر یک روز سنان همسفر خواهر هاست

چقدر دختر نوپاست خدا رحم کند
عصر یک روز به سرِ دختر هاست


باز امروز من و بافتن گیسویی
شام آنروز شبِ آتش و خاکستر هاست

بنشین تا که از امروز گلویت بوسم
وای از روز دهم نوبت این حنجرهاست

به مدینه برو امروز نبیند زهرا
عصر یک روز به روی بدنت لشگرهاست

دل من غرق امید است اگر باشی تو
معجرم نیز سفید است اگر باشی تو

حسن لطفی


1394/6/11
صفحه قبل صفحه بعد