Back Home

اشعار محمل

اشعار حضرت زینب سلام الله علیها


ای که اخلاص، در آمیخته با ایمانت
صبر و ایثار، در آویخته از دامانت

روح روحانی تو از دم روح القدسی است
نفس رحمانی تو، از نفس رحمانت

ای خدای عظمت! قبله ی مردان خدا
بانوی هر دو جهان، جان جهان قربانت

زینبی، زین آبی، عالمه ای فاضله ای
تو که هستی؟ که ستوده است تو را یزدانت

چه مبارک سحری داشت علی با زهرا
شب قدری که درخشید رخ تابانت

شب میلاد تو آن گاه که خندید حسین
تازه شد روح شفاعت ز لب خندانت

ای بهار چمن وحی و بهشت پرهیز
که گلاب عظمت می چکد از دامانت

هیچ کسی ای مثل فاطمه نشناخت تو را
که خدا ساخته در پرتو خود پنهانت

هر کرامت که علی داشت بود در خور تو
هر فضیلت که حسن داشت، بود شایانت

بهترین وقت تو، هنگام نماز است و دعا
کمترین نقد تو، در یاری قرآن جانت

گفت مولا به نماز شبت از من کن یاد
چه نمازی است تو را، اهل دعا قربانت


حلم بر روی تو مشتاق و ادب مجذوبت
عشق در کار تو مبهوت و خرد حیرانت

فضل را مرکز پرگاری و بیرون نبود
خطی و نقطه ای از دایره ی احسانت

ناظم گردش منظومه ی شمسی، نظرت
آفتاب آینه گردان رخ رخشانت

گرچه عبداللَّه جعفر به کرم مشهور است
کرم او کمی از رحمت بی پایانت

خواهری لیک فداکاری مادر باشد
با حسین بن علی بیشتر از امکانت

دختر دختر وحی ای که به هر ملکه بود
پسر شیر خدا همره و هم پیمانت

قامتت قائمه ی عرش شهادت شد و ماند
جای گلبوسه ی داغ شهدا بر جانت

غصه از قصه ی تو، سر به گریبان همه عمر
صبر گوید: که شوم کاش بلا گردانت

جگری نیست که گویم چه ستم ها دیدی
طاقتی نیست که خوانم ز غم هجرانت

سر آن قافله سالار شهیدان بر نی
سوخت، ای قافله سالار اسیران جانت


نور معشوق چون بر حجله ی محمل تابید
عشق، از خون جنین کرد حنا بندانت

از سکوتی که ز فریاد تو در کوفه فتاد
منعکس شد اثر معجزه ی فرمانت


زینب! ای قافله سالار همه خوبی ها
خوب شد آمده ام باز کنار خوانت

به امید سفر کرب و بلا بار دگر
التفاتی، که شوم در حرمت مهمانت

سر بلندم بنما وقت سرازیری قبر
روشنی بخش، شبنم، را ز رخ تابانت

باز ای بحر کرم مرحمتی باز برسد
به دل و جان موید نمی از بارانت


سید رضا موید
1395/2/3
صفحه قبل صفحه بعد